در حال مطالعه بودم که چشمم به جمله زیر خورد
به فرزندان خود تنها خواندن را آموزش ندهید؛ به آنان یاد بدهید تا در مورد آنچه میخوانند سؤال کنند! جرج کارلین شاید این جمله برای خیلی از خوانندههایش تنها شعاری زیبا باشد اما سؤال پرسیدن و جوینده بودن همیشه سبک زندگی واقعی مرا تشکیل داده است. همیشه در همه مقاطع تحصیلی از پیشدبستانی به سلاح سؤال کردن مسلح بودم و از این طریق خوراک ذهنیام را فراهم میکردم؛ اما متأسفانه تقریباً همیشه وارد دوئلهای سختی میشدم؛ چراکه هیچ معلم و استادی و بهتر بگویم انسانی بهسادگی حاضر به اقرار به ندانستن نبوده و نیست. ندانستن و عدم توانایی در اقرار به جهل زمانی سخت میشد که اساتیدم بهجای سکوت و یا معرفی منبعی و یا حتی ارجاع به آینده، تصمیم میگرفتند تا شمشیر را از رو ببندند و با دوئلی نابرابرانه با هر کلام برندهای که میتوانستند مرا از صحنه پرسش و پاسخ حذف کنند. این نبردها تا دوران کارشناسی ارشدم ادامه پیدا کرد و سختترین نبردها زمانی شکل گرفت که باور داشتم اساتید دانشگاه سراسری میبایست یک سرو گردن از دانشگاه آزاد بالاتر باشند. اما قضیه کاملاً برعکس شد چراکه برعکس پیشفرضهای ذهنیام گویا در دانشگاههای روزانه دانشجویان هستند که تلاش بیشتری کردهاند و الّا میدان نبردی که ناخواسته در آن میبازم به قوت خود باقی است. البته از حق و انصاف نگذریم که اساتید خوبی هم داشتم که یا تلاششان را میکردند که درراه روشن کردن مباحث مطرحشده گام بردارند و یا صمیمانه میخواستند تا بعداً سؤال را برایشان ایمیل کنم تا جوابش را از فرد مطلعی بپرسند. (دکتر آقا بابایی دستتان را می بوسم) ولی هیچکدام از این نبردهای نابرابرانه سبب نشد تا پا پس بکشم، همه موارد فوق تنها سبب شد تا یک باور در من ایجاد شود که جواب سؤالهایت را هیچکس نمیداند مگر خودت. شاید خندهدار به نظر برسد اما مدتهاست که سؤالاتم را در اینترنت جستجو میکنم و باور دارم که سؤالم احتمالاً قبلاً هم طرحشده است ازاینرو این بار منابع علمی، مقالات و پژوهشگران حاذق جواب سؤالاتم را میدهند. شاید از اول هم اشتباه فرض میکردم که همه اساتید باید راه و چاه رسیدن به جواب جوینده بودن در حوزه تخصصشان را بدانند. القصه اینکه دو سالی میشود که شاید محل رجوع خیلی از دوستانم درزمینهٔ های متنوعی باشم ولی تقریباً همیشه سعی کردهام جواب سؤالاتم را خودم پیدا کنم و البته پشیمان هم نیستم؛ چون امروز ذهنم دیگر مرا از روی کشنگی به شکار نمیفرستد بلکه یادگیری فنون ماهیگیری و راههای مختلف رسیدن به شکار است که مرا به شکار ماهیهای چموش میفرستد.
پ. ن:وجود معلم خوب نعمت است و فراموش نمیکنم که هرچه دارم از معلمینم است، در پنجم ابتدای خانم کیخسروی معلم دلسوزم با خنده به من میگفت تو مخی و تشویقم میکرد که همچنان خلاف جهت کلاس حرکت کنم و برای رسیدن به جواب سؤالات مطرحشده دست به خلاقیت بزنم. سپاس از توجهتان
دیدگاه ها